تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

فال ازدواج با طلا

مهرماه ۱۳۸۸ !

خوش صدا نشسته وسط و بقیه هم دورش . بیسیم چی مدام تیکه می اندازه ٬ ممول بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره  یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬  سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس خوش صدا دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق !   اولین نفر غریب آشناست . به پهنای صورت  می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! )  . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی ممول و بیسیم چی و ... ما یک صدا که "عروسیش چی بپوشیم؟! " ... نوبت می رسه به من .  گردنبد طلا توی دست خوش صدا و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز من و خوش صدا .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به خوش صدا بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه !  اونم با رقم بالا !!

پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین !  آره ... !

پ .ن ۲  : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی !  جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:10 توسط انوشه |

خاطرات پاییزی

نشستم توی اتوبوس شلوغ و سرمو چسبوندم به شیشه تا یه کم خنک شم! بارون اونقدر شدیده که یاد خونه افتادم با بارون های شدید و هوای تاریک و ... رادیو پیام ترانه هاش بارونیه . حرفای گوینده اش بارونیه ... حس و حال برنامه هاشم ایضا ... راننده صدای رادیو رو زیاد می کنه ٬ منم چشم رو هم می ذارم و می رم به روزهای دور ... از گرانیت و بی خیال الدوله و کهیر و بوشوک می یان توی ذهنم و من هی لبخند میزنم و هی چشم باز می کنم و هی بارون شدید تر می شه ... افتخاری از بارون می خونه و از خاطره های بارونی ... صدای گوینده از یاد و بارون و عشق زیر بارون می گه . یاد بیلبورد می افتم و  ساعت شنی و شاهرگ . کاش بارون می دونست چقدر واسه آدما عزیزه ... خیابون قفل شده ٬ ماشینها پشت سر هم وایستادن و من دلواپسم که دیر شده . باید تصمیم بگیرم که بشینم یا پیاده شم ... تحلیلم چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه . پیاده می شم و گوشی رو توی گوشم میزون می کنم و باز ترانه های بارونی و باز گوینده و جمله های بارونیش ... پیاده برم زودتر می رسم . مردم خسته و بی حوصله گوشه خیابون منتظرن تا راه باز بشه ٬ صدای گوینده توی گوشم می پیچه که " با همه مردم شهر ٬ زیر باران باید رفت ! " ... یکساعت بعد ٬ من و کفشهای خیس و چتر شکسته و ...

و بعد از دو روز ٬ تب - سرفه - گلودرد - و ... باز باران با ترانه !

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:15 توسط انوشه |

این روزهای بارونی

- وقتی بارون می یاد تازه یادت می افته که زنده ای ... که تو هم مثل این زمین تشنه ای . فقط اونقدر مغروری که یادت می ره طلب بارون کنی ...

-- دوست داشتن یه حس خوبه . حتی اگه تو شلوغی روزها و لحظه هات مثل یه رعد وبرق کوتاه بیاد و بره ... همینکه تو رو آروم کنه کافیه ... همینکه بدونی بعضی لحظه هات شبیه هیچ لحظه ای نیستن ٬ خودش یه دنیاست . پس لطفا اینقدر دلواپس امنیت دژ محکم قلبت نباش ... پشت درهای قلعه ی دلت ٬همیشه هم یه دشمن کمین نکرده ! باور کن ...

--- مترسک به گندم گفت :  گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ٬ ولی من تشنه ی عشق آن پرنده ای هستم که تمام سهمش از من گرسنگی است ...

---- حرص نخور - آروم باش - می گذره - ... این جمله ها یعنی اینکه "کسی هست که دل نگران تو باشه .. " پس حرص نخور !

-----دیگه فهمیدم که "بی خیالی" یعنی چی ! پس بذار باور کنم که اونی که بی قرار بود من بودم و اونی که "بی خیال" موند تو بودی! ... تموم کن . بذار خاطره ها فقط یه خاطره بمونن و بس !

-------- تمام !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:45 توسط انوشه |

امان از تجربه

تجربه ثابت کرده هر زمانی حرف برای گفتن و نوشتن زیاد باشه ٬ بنا به قانون مورفی کامپیوترت منهدم می شه ! تجربه ثابت کرده تا دلت می خواد بنویسی که " آی عشق ... صدای تو خوب است " ( مثلا !! ) کامپیوترت تعطیل می کنه . می ره شمال !  تجربه ثابت کرده اگه بخوای یواشکی و تند تند از کامپیوتر پخش چند خط بنویسی حتما یه نفر از راه می رسه و با کامپیوتر یه کار اساسی و حیاتی داره !  حتی همین تجربه ثابت کرده - خودش به تنهایی البته ! ـ که همیشه پاییز یه اتفاق خوبه ... حتی اگه منتظرش نباشی . تجربه ی عزیز دل ثابت کرده که هر وقت دلت از بعضی ها گرفته و به بی معرفتیشون ایمان آوردی یه نفر از راه می رسه و بهت می گه " بخند بابا ٬ دنیا همین دو روزه ! " . تجربه ثابت کرده وقتی فاطمه صداقتی مهربون باشه حتما کنجکاوم می شه که پستت رو بخونه ٬ حتی یواشکی !  البته باید عرض کنم که تجربه چیزهای دیگه ای رو هم ثابت کرده ٬ مثل چی ؟ مثل اینکه از نظر خانم ش. م . ف  "جوونا باید برن زیر بارون و عاشق بشن " ... یا ... یا اینکه  تجربه ثابت کرده چه خوبه که تهیه کننده ی برنامه اصولا همه چیز رو تهیه کنه حتی روحیه ی عوامل رو ! همون تجربه یه چیزی رو ثابت کرده که خودشم نمی دونه چه جوری! اونم اینه که رضا بحرالعلوم اصولا مترادف کلمه ی "سوپرایزه" حتی اگه در اصل یه بابا برقی محترم باشه !

و در انتها همون تجربه ی ناقلا ثابت کرده که محمد رضا ستوده به شدت مشتاق دونستن "دانستنی "هاست ! مخصوصا اگه با ۲۱۷۵ تومان پول قرار باشه ۲۲۵۰ تومان خرید کنه و بهش استرس هم وارد نشه !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:32 توسط انوشه |

رویا و حقیقت

سه - دو - یک - حرکت !

راستش می دونم داشتنت مثل رویاست . تو به این خوبی ٬ حیف نیست وقتت رو صرف من کنی ؟ دلم می خواد فردا رو با تو بسازم ٬ حتی توی رویا . می شه یه لطفی کنی و یه کم به حرفام فکر کنی ... فقط همینو ازت می خوام . فقط بهش فکر کن ... / کات !

سه - دو یک - حرکت !

خیلی وقت بود منتظرت بودم . می دونستم یه روز می رسی اما ... غافلگیرم کردی  . اولش با نگاهت ٬ بعد با لبخندت ... و حالا با این مهربونیت ... می خوام یه اعترافی بکنم ...اگه خودت بخوای ٬ هیچ کسی جاتو نمی گیره ٬ می خوام بدونی که برام مهمی / کات !!

سه - دو  - یک - حرکت !

حالا من اون موقع یه چیزی گفتم ٬ تو جرا باورت شد ؟ ببین ٬ زندگی که شوخی نیست . منظور من این نبود که متعهد بشیم ٬ همین که هستی برام مهمه . برو دنبال فرصتهات ... من خوشبختی تو رو می خوام ٬ خودت که می دونی! / کات !!!

سه- دو - یک - حرکت !

تو خودت گفتی! من رو حرفات حساب کرده بودم . بهت که گفته بودم اگه خودت بخوای ٬ هیچ کس جاتو نمی گیره . نمی تونه که بگیره . برای من فقط تو مهمی ... / کات !!!!

س- دو - یک - حرکت !

ای بابا ... خسته ام کردی! اینقدر احساساتی نباش!  می دونم چقدر برات مهمم ٬ اما بذار آزاد باشم . من از اولشم نگفتم که هستم یا نیستم . یادت نیست ؟ گفتم ٬ داشتنت برام مثل یه رویاست . پس بذار رویا بمونه / کات !!!!!

 

پ .ن : میان نگاه "مریخ" تا "ونوس" ٬ تفاوت از زمین تا آسمان است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 12:21 توسط انوشه |

ضرباهنگ این روزها

- باید بری تا باورت بشه چی می گم ٬ زیباست ...خیلی زیبا . بیپ !

- فکر نکن حواسم بهت نیست ٬ اینقدر خودتو ناراحت نکن . بیپ !

- بی معرفتی هم حدی داره ... بیپ !

-خسته نشدی از اینهمه اتفاق؟ کم نیاوردی؟ . بیپ !

- بیدار می شم٬ تو هستی ... راه می رم ٬ هستی ... همه جا کنارمی . بیپ !

- دلم می خواد فریاد بزنم که "آخه تا کی می خواین بازی کنید!؟ " . بیپ!

- می دونی با آدم بی محبت باید چه کار کرد ؟ . بیپ!

- بیا نذر کنیم براش... بیپ !

- صاف تو چشام نگاه می کنه و می گه هر روز هفته اش باید برای من باشه . بیپ !

- آخ که چقدر دلم می خواد حرفامو بزنم . بیپ !

- یک هفته است برگشتم و عجیب دلم تنگ شده... بیپ ! 

- قول می دم اونجوری بشم که دوست داری . بیپ !

- دست و دلم به کار نمی ره ٬ دلخورم می فهمی؟ بیپ !

- چشمم افتاد به جزوه "الکترونیک ۳ " ٬ چقدر زود گذشت .بیپ!

-دلم برای پیاده روی ٬ پاییز ٬ برگهای زیر پامون ٬ حرف زدن و رفتن و رفتن و رفتن ...تنگ می شه . بیپ !

- پیتزا پپرونی رو دوست دارم ٬ اما این روزها ... بیپ !

- قرار آدمها مقدسه ٬ نکنه بی حرمتی کنی بهش. بیپ !

- هوای دلشو داشته باش ٬ هنوز دنیاش قشنگ و دوست داشتنیه .بیپ !

- از حجم اینهمه دروغ و ریاکاری و بی انصافی خسته ام ...خیلی خسته . بیپ !

- باید آدرس سایت رو زیر نویس کنیم ٬ برد تبلیغاتیش عالیه . بیپ !

- حس می کنم زیادی ام . بییییپ !

- در تاریک ترین لحظه ها هم روزنه ای هست ... بیپ !

- خوابت رو می بینه ٬ همین خودش یه دنیاست ... بیپ !

- مهربان و صبور و آرام بمان . بیپ !

- حسودی نمی کنم ٬ این راهیه که برام نوشتن . بیپ !

- نوشتم نوشتی نوشت ٬ یعنی آخرش چی می شه ؟ بیپ !

----- بیپ . ... بیپ . . ... بیپ . . .  ... بیپ . . . . ...

 

پ.ن : یه روز همه چیز تموم می شه . بیپ !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:15 توسط انوشه |

شطرنج

- کنار پنجره ایستاده بود و به راه رفتن کلاغ روی برگهای خشک پیاده رو نگاه می کرد . موسیقی با صدای ضعیفی از اتاق کناری شنیده می شد . دست کشید روی خاک پنجره و نوشت " یادم تو را فراموش"

-- انگشتش رو روی حروف برجسته ی جلد حرکت داد . یادش افتاد روز تولدش منتظر هر هدیه ای بود جز یه کتاب ... ورق زد و به دست خط صفحه ی اول خیره شد . انتخابش چی بود !؟ تمام این سالها  از جلوی چشماش رد شدن ٬ ذهنش رو نگه داشت و با دست به شقیقه هاش ضربه زد  . زیر لب گفت " از دست این سردرد قدیمی ..."

--- برای هزارمین بار جمله هاشونو می شنید . میدونست راهش اشتباه بوده ٬ اما باز دلش راضی نمی شد . جمله ی بعدی کوبید توی سرش که "پاشون برسه به زمین ٬ همه چیز یادشون می ره ... " دلش لرزید برای آرزوهاش٬ برای سادگیش ٬ برای دوست داشتنش ... زل زد به صفحه ی ساعت مچی اش و توی دلش تکرار کرد " یادت مرا فراموش ..."

---- دیگه تعداد روز و ماه از دستش در رفته بود ... دلتنگی هاش اونقدر طولانی شده بودن که دیگه به بودنشون عادت کرده بود . دلش می خواست دوباره قدم اول باشه ٬ اما راهش رو هموار نمی دید . یقه ی پیراهن رو روی گردنش مرتب کرد و فکر کرد "چه قدر راحت خرابش کردم..." با بدخلقی دگمه هاشو بست . دیگه خسته شده بود از این تنهایی ...

** " توی شطرنج همیشه اونی که می گه کیش نمی بره ٬ مهم اون   کسیه که  می گه "مات" !

پ. ن : دنیامون متفاوته اما خودمون نگاهمونو از هم دور می کنیم . احساسمون راهشو درست انتخاب می کنه اما جهت یاب ذهنمون همه چیز رو می ریزه به هم ... چرا زندگی رو نمیشه زندگی کرد !؟ ... نه ! بهتره بپرسم ٬ چرا نمی ذاریم زندگی رو زندگی کنیم !؟  ... نه ؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:59 توسط انوشه |

خبر فوری

 

۲۸ مهر ماه یادتون نره !

 

جشنواره دختران

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 10:41 توسط انوشه |

صدای شب

وقتی می گن "رادیو" ٬ هر کسی یه زمانی و یه صدایی و احتمالا یه قالب برنامه ای می یاد توی ذهنش! اما من در بیشترمواقع اگه نخوام دروغ بگم تصویر ذهنی و دلیل آرامشم رادیویی بوده که توی سکوت و آرامش شب پای حرفا و صداهاش نشستم !  انگار وقتی فقط تویی و امواج ساده رادیو حرف همدیگرو بهتر می فهمین ... انگار هیچ رنگ و زنگی بین تو و تصوراتت از صداهای پشت رادیو فاصله نمیندازه ...

این شبها که "شب نیست" ٬ حالم خوبه ! هر شب یه گروه و هر بار یه صدای خاص و شنیدنی!

دوباره "رادیو " را دووووووووست می داریم با تمام پارازیتهایش !

این پست رو ننوشتم تا تبلیغ برنامه ای باشه ٬ نوشتم تا اگه مدتها بود رادیو رو توی تاریکی آسمون و سکوت شب همدم و همراه نمی دیدین دوباره بهش اعتماد کنید ...

حالا که اینا رو گفتم اینم بگم که ٬ پیشنهادم روشن کردن رادیوئه اونم درست سرساعت ۰۰.۰۰ بامداد!می تونید امتحان کنید !

روی امواج رادیو جوان ٬ هر شب یه صدا بهتون می گه که"اینجا شب نیست" !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 16:9 توسط انوشه |

اولین تپش های عاشقانه قلبم

 

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ا م

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی ... به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشی ام که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ ودرد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه ... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

* فروغ

 

پ. ن :  چند وقت پیش ٬ پایین یکی از پست ها نوشتم "اختصاصی برای م .ا .م " ... این بار این پست رو تقدیم کسی نمی کنم چون فکر می کنم هر کسی یه روزی و یه جوری با حال و هوای این شعر روبه رو می شه ... اما این پست مخاطب خصوصی هم داره!  اینو نوشتم تا از کنار آدمها به راحتی نگذره ! نوشتم تا برای گذاشتن "و "گذشتن" یه کم تردید کنه! نوشتم تا به راحتی نیاد و نخواد که به راحتی بره! نوشتم تا یادش بمونه "بدخشمی" و "بیرحمی" و ... اصلا چه فرقی می کنه ٬ تو بگو "بی معرفتی" می گذره اما رد پای آدما نه !!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 15:55 توسط |

از همین حال و هوا

 

۱ - ساعت ۱۰ صبح . با خودم گفتم روز آخره . یه چیزهایی جز همیشگی زندگی آدماست ٬ برای من یکی از اون چیزها "خاطراتمه"!  . ساعت ۱۱.۵  ٬  یک به علاوه یک خاطره شد ... کلی حرف داشتم برای نوشتن اما نه حوصله ی نوشتنش هست ٬ نه فرصتش و نه احتمالا گوش شنوایی! گوشه ی دفتری نوشتم تا ۳۱ شهریور یادم بمونه ...

۲ - بعضی ها دروغ می گن چون فکر می کنن اینجوری "جذاب ترن! ". بعضی ها دروغ می گن چون فکر می کنن آدمای اطرافشون اونقدر با ظرفیت هستن که لبریز نشن! بعضی ها هم دروغ می گن چون ذاتشون همینه! چون یاد گرفتن نقاط ضعفشون رو با دروغ بپوشونن  چون تنها با دروغ می تونن تاریکی و زشتی و پلیدی ذاتشون رو محو کنن!  ... چند روزیه که فهمیدم  از هر نوع دروغی متنفرم ٬ دسته ی اول و دوم و سوم و... هم نداره!

۳ - چند وقتی می رم تو خلا ! دلم می خواد یه گوشه بشینم و آدما رو با تمام رفتارهاشون تحلیل کنم . مدتهاست دلم پر از تناقض  آدمهاست و فرصتی برای دور شدن از تناقض ها نداشتم! چند وقتی می خوام با خودم زمزمه کنم " تو در جان منی ٬ من کم ندارم . تو ایمان منی ٬ من غم ندارم ... "

۴ - کاش یک روز ٬ روز تو بود !

۵ - مهر از راه رسیده و باز  میتونم مثل این چند سال از دیدن برگهای نارنجی خیابون ولیعصر آروم بشم ... قدم زدن روی سنگفرشی که با قلم موی نقاشی خدا رنگی شده حس خوبی داره ... این روزهای عجیب رو با بهانه های کودکانه پر می کنم ... پاییز برای من ٬ فصل کودکی و شاعر شدنه ... باید یه شعر تازه برای زندگی از بر کنم !

۶ - تمام حرفهایم را می خورم . تو از ناگفته های من باخبری . دلم هوایت را می کند ... کنار پنجره ای می ایستم و آسمان را نگاه می کنم ....  / گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر ... آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم!؟ ... حیاط خلوت ساعت ۱۱ امروزمون رو دوست داشتم . چون خودمون بودیم . بی نقاب و ساده...

۷ - یه روزی همه چیز درست می شه! این جمله رو هزار بار گفتم و هزار بار هم شنیدم ! اما امروز با خودم گفتم چرا منتظر اون یه روزم!؟ شاید قراره بعضی چیزها هیچ وقت درست نشه ! چون از اول "نادرست" بوده ! ... باید از بیرحمی آدما درس گرفت ... اینجوری هیچ "نادرستی" نقش "درست" رو بازی نمی کنه !

 

پاییزتون مبارک!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 0:39 توسط انوشه |

ماه نو

صد شکر که تو بزرگی و رحیم و غفور

صد حیف که  من گناهکارم و حقیر و ضعیف

صد شکر که تو عزیزی و قادر  و رحمان

صد حیف که من هنوز اهل زمینم و نگاهم به زمین و دلم در زمین

صد شکر که تو خدای خوب منی

و صد حیف که هنوز بنده ی خوب تو نیستم ...

 

"بار خدایا ٬ ای سزاوار بزرگواریها و بزرگی  و سزاوار بخشش و قدرت و سزاوار گذشت و مهربانی و سزاوار پرهیزکاری و آمرزش ٬ درخواست می کنم از تو به حق امروز که آنرا برای مسلمانان عید  قرار دادی و بر محمد که درود فرستد خداوند بر او و خاندانش اندوخته و افزایش ٬ اینکه درود فرستی بر محمد و خاندان محمد و داخل کنی مرا در هر نیکی که داخل کردی در آن محمد و خاندان او ٬ و خارج کنی مرا از هر بدی که خارج کردی از آن محمد و خاندان او ٬ درودهایت بر او و برایشان باد ٬ بار خدایا براستی من درخواست می کنم بهترین آنچه را درخواست کند از تو بندگان نیکوکارت ٬ و پناه می برم بر تو از آنچه پناه آورده اند از آن بندگان نیکوکارت" *

 

عیدتون مبارک . امیدوارم دست پر به ماه نو سلام کرده باشین ... التماس دعا

 

 

 * قنوت نماز عید فطر

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 14:43 توسط انوشه |