گفتگوی عشق را زمزمه می کنم
حرفی ساده برای شما ... " (سید علی صالحی )
نمی خوام حرفهای تکراری بزنم . اما این روزا با تغییرات برنامه ها ذهن همه ی بچه های برنامه ساز مشغوله ! حرفهای تازه - آیتم های تازه - متنهای نو و البته رقابتهای رفاقتی تازه !
خلاصه اینکه ... فعلا باید برای بهتر شدن تلاش کرد ...
پس لطفا اخم هاتو باز کن ! ![]()
پارازیت در تاریخ 19 تیر ماه به خاطره های رادیویی بدل می شه !
و البته این پایان شروع تازه ایه برای یه برنامه خیلی خیلی جذاب تر!
قرار شده تا روز شنبه هیچ حرفی از برنامه نزنیم تا یهویی صبح شنبه همگی با هم غافلگیر شیم! ![]()
اما من می خوام یه ذره پارتی بازی کنم و یکی از آیتمهای برنامه رو معرفی کنم!
دلیلش هم واضحه ! چون این آیتم آیتم خودمه و خیلی خیلی بهش علاقه دارم .. و فکر می کنم شما هم اگه بشنوید به نشانه ی تایید سر تکون می دید!
اسم آیتم "حیاط خلوته " ... حالا چرا حیاط خلوت؟ این دلیلش رو شنبه متوجه می شید .
قراره در یکی از بخش های سه گانه ی این آیتم شما زنگ بزنید و برای کسی که دوست دارین صداتون و پیغامتون رو بشنوه پیغام بذارید ... قراره بعد از مدتی این آیتم یه جور زنگ یادآوری بشه برامون تا هر روز سر همون ساعت به یاد کسایی بیفتیم که دلمون می خواست پیغاممون رو بشنون ٬ مادر - پدر- خواهر و برادر و یا همسر ! خلاصه اینکه پیغام شما را به شدت پخش می کنیم!
البته این توصیف نصفه و نیمه ای که من براتون نوشتم در کنار دو بخش قبلش زیباتر می شه ... فقط اینو گفتم تا کسایی که حرفی برای گفتن دارن از حالا به جمله هاشون فکر کنن ...
خوانندگان عزیز تا روز شنبه و پخش این آیتم تنها دو – سه روز باقی است!
پس غفلت اصلا جایز نیست!
شماره تماس های ما : ۲۲۰۴۰۰۰۰ - ۲۲۰۵۰۹۵۲ ! با تشکر! ![]()
پس تا وقتی که "آلاچیق" نشینی و "زیر ذره بین" نویسی با هم جور در بیاد منتظر می مونم !
راستی جمیع اهالی محترم و صبور و فهیم جامعه ی "کنکوری" ٬ خسته نباشید مبسوط ! حس وحال الانتون و سرخوشی توام با سبکی و شادی بی سببتون قابل درکه ! پس با همون حس و حال مخلوط و در هم و بر هم خوش باشید !
حقیقت تلخه اما باید قبول کنید که " شهریور نتایج اعلام می شه !" ![]()
غرولند های شما را با آسودگی می خوانم ! باور کنید ! ![]()
خب من برگشتم ! به جان خودم! برگشتم تا کلی خاطره ی ریز و درشت پارازیتی همدانی رو اینجا ثبت کنم تا ... تا ... به قولم عمل کرده باشم! خوبه ؟
اگه از اول تا پنجم تیر پارازیت رو گوش کرده باشین علاوه بر آیتمهای همیشگی در برنامه یه بخش جدید رو هم شنیدین به اسم "ماجراهای ما و همدان" .... خب این بار از روی آنتن سفرنامه نویسی کردم ... خوب بود ؟!
و اما "ماجراهای ما و همدان" در ورژن وبلاگی :
ما هشت نفر یعنی شهره شایان (تهیه کننده ) – محیا کوچولوی 3 ساله و فاطمه خانم 9 ساله (دخترهای خانم شایان ) – عصمت باپیران (سردبیر ) – لیلی گلدیس (تازه وارد خودمون) – حمیده قادری (هماهنگی هماهنگ ما ) – علی قربانی (گزارشگر پارازیتی ) و خودم روز جمعه به سمت همدان راه افتادیم ... با یه ون سبز رنگ و البته با کوهی از ساک و کوله پشتی و کیف دستی و چمدان ! به طوری که در واقع یه ون پر از بار بودیم با اندکی عوامل پارازیتی !
عصر رسیدیم و به سرعت خودمون رو به مراسم افتتاحیه جشنواره فیلم کودک و نوجوان رسوندیم چون شنیده بودیم "فیتیله ای ها " و "قلقلی" و "خاله شادونه" هم می یان !
مراسم افتتاحیه با آتیش بازی فوق العاده ای همراه بود اونقدر فوق العاده که رسما یادمون رفت که چند سالمونه و کجاییم و وقتی "عمو قناد" اومد روی سن و فریاد زد "دست و هورا ! "ما هم پا به پای بچه ها و بزرگترهای اطرافمون از دیدنش ذوق مرگ شدیم!!![]()
یه بالن عظیم الجثه هم بر فراز شهر همدان و بالای جایگاه مراسم افتتاحیه پرواز کرد تابلکه کودکان و دلبندان از همین سن با برادران رایت آشنا بشن!
روز بعد مصادف بود با اولین برنامه پارازیت از مرکز همدان ... چرا گفتم ؟ چون نمی دونستم چه جوری بپرم به خاطرات روز بعد ! درروزاول از نزدیک با مسئله ی مهمی به نام "دوبله ی همزمان " آشنا شدیم ..البته به لطف رضا آفتابی که با صبوری تمام ما رو کنار میز دوبله تحمل کرد اونهم با ریز ریز خندیدن هامون به هر مسئله ی بی نمک و گریه آوری ! از همه جالبتر دیدن قیافه ی به ریخته و درمانده ی مسئول سالن بود وقتی که علی قربانی در کمال خونسردی از جلوی پروژکتور گذشت و باعث شد تصویر کلاهش کل صفحه ی سینما رو پر کنه !
ما هم که کلا از شدت خنده نابود شده بودیم چون یه پارازیت واقعی اتفاق افتاده بود !![]()
یه روز به سرمون زد تا بریم بازار سنتی همدان و ترشی و مربا ی معروف همدانی بخریم ... چشمتون روز بد نبینه ! مثل گروه ندید بدید ها از هر نوع ترشی و مربایی یه دبه ی بزرگ خریدیم تا نکنه خدای نکرده ترشی نخورده از دنیا بریم و چیزی بشیم !
دوشنبه عصر همگی راه افتادیم به سمت "هگمتانه" اما ... همچین که رسیدیم جلوی در ورودی هگمتانه از دیدن چهره ی بشاش سرباز جلوی در وا رفتیم چون با یه شیطنت اصیل پارازیتی گفت " دوشنبه ها بازدید ممنوعه ! " اینم آخر "ضد حال" بود!
یکی از روزها هم رفتیم سراغ "غار علیصدر " ! به رسم "چه خبر از کجا ؟ " جل الخالق! دوره ی دوم ژوراسیک ؟!
این جمله مدام مثل نقل و نبات بین ما رو و بدل می شد بدون اینکه حتی کسی با خودش بگه " ژوراسیک نمنه؟! "
سوار قایق شدیم و حس جهانگرد بینی مون زد بالا! مخصوصا علی قربانی که در نقش کمک راننده ی قایق پدالی بد جوری گیر کرده بود و تا آخر سفر حس می کرد پدال زیر پاشه!
لحظاتی که توی غار بودیم از معدود لحظاتی بود که دنیا روی جدیت پارازیتی ها رو دیده ! چون جذبه و شگفت انگیزی غار و شکل و شمایل سنگها و سکوت مطلق و بکر و صدای منحصر به فرد چکه های آب از سقف غار روی دریاچه همه رو آروم کرده بود ! یکی از قسمتهای بی نام غار رو هم به اتفاق آراء نام گذاری کردیم : "میدان پارازیت "
برخورد ما با سفالهای زیبا و ناب لالجین یحتمل شبیه برخورد رابینسون کروزوئه است با پدیده ای به نام موبایل !
چیزی در مورد اتمسفر شنیدین ؟ خب این "جو گیری " شونه! به همین راحتی !
![]()
اینها گوشه هایی از سفر 6 روزه ی ما به همدان بود ...
و اما تک سکانس هایی از جشنواره :
- حضور بازیگران و هنرپیشه ها توی جشنواره جالب بود . ملیکا زارعی ( خاله شادونه ) – خاله سارا – قلقلی ( اسمشو نمی دونم ) – عمو قناد به همراه سه فیتیله ای – ترلان پروانه – علی شادمان ( میم مثل مادر یادتونه ؟ ) – بابک حمیدیان و تعداد زیادی از هنرپیشه های فیلم کودک و نوجوان ... برخورد بچه ها هم جالب بود . مخصوصا وقتی که تا ساعت 1 یا 2 بامداد پدر و مادرشون رو مجبور می کردن تا جلوی هتل منتظر دیدن خاله شادونه وایستن ! ![]()
- در مورد دوبله هم حضور هنرمندان دوبله باعث شده بود خیلی از فیلمها رونق بیشتری داشته باشه . وقتی توی جدول پخش فیلمها عبارت " دوبله هزمان" رو میدیدی می تونستی حدس بزنی که استقبال از اون فیلم حتما متفاوته ... افشین زینوری – خانم رمضان پور – آقای ربیعی و خیلیهای دیگه که اسامی شون خاطرم نیست اما از همه مهمتر حضور گوینده ی پارازیتی پارازیت بود در تیم های دوبله.. منظورم رضا آفتابی بود دیگه ! البته بعضی از فیلمها رو هم یه تنه و بدون همراه دوبله کرد که البته ما نبودیم تا با هم تکرار کنیم " قهرمان متشکریم ! "
پارازیتی بودن هم دردسره انگار!
جدای از انتقادی که در مورد پخش بعضی از فیلمها برای کودکان و نوجوانان داشتم و دارم بقیه قسمتها رو خیلی خوب دیدم . همین که بچه ها توی این یه هفته حس می کنن حضورشون با همیشه متفاوته خیلی جالبه ... حس اعتماد به نفسی که باورکردنی نیست! کنترل بعضی از سینما ها در بعضی از روزهای جشنواره کاملا به دست بچه های 8 – 9 ساله بود ... عرفان پروانه با 13 سال سن برای سومین سال به عنوان فیلمنامه نویس و کارگردان فیلم کودک توی جشنواره حضور داشت .. و خیلی از بچه های دیگه ای که از فرصت جشنواره به خوبی استفاده کردن تا خودی نشون بدن! من با وجود اینکه نقشی در این دنیای کودکانه اما حقیقی نداشتم ولی این حس شیرین خودباوری رو با تمام وجود دوست دارم!
منتظر نظرات نیمه جدی – نیمه شوخی شما هستم! ![]()
لطفا برای دریافت سوغاتی معنوی خود به دوبیتی بابا طاهر در بالا مراجعه کنید . ![]()
تقاضای سوغاتی غیر معنوی مانع کسب است .
درسته که آخر پست قبلی نوشتم "ادامه دارد" اما ... فعلا به خاطر اطلاع رسانی مجبورم "ادامه ندهم"!! ![]()
از شنبه تا چهارشنبه گروه پارازیت راهی "هگمتانه" یا همون همدان می شه ... تا برنامه رو هر روز ۱۰ تا ۱۱.۳۰ صبح روی موج شبکه ی جوان و زنده و مستقیم از همدان پخش کنه ... حالا چرا ؟! چون هفته ی دیگه "جشنواره فیلم کودک " در همدان برگزارخواهد شد! خب دلیل موجهی بود ؟ ![]()
همین جا قول می دم یک سفرنامه ی داغ و مفصل از سفر پارازیتی ها به همدان تهیه کنم !
پس فعلا تا هفته ی آینده و برگشت "سفرنامه نویس از سفر برگشته "
خداحافظ !
سوغاتی هم " بابا طاهر" و " ابوعلی سینا" و مقداری " غار ... " می یارم!
فقط به ترتیب و پشت سر هم صف ببندید ... تا برگردم!
زیر ذره بین
این قسمت : "جوونی آزاد "
آنچه گذشت :
کوتاه بیا ... آنچه گذشت دیگه چیه ! اینو گفتم تا روال سریال سازی به هم نریزه !
و اما خلاصه ای از داستان ٬ این قسمت:
جمع کثیری دور هم و دور یک میز بزرگ چوبی می شینن و از سر ظهر تا یه قدم مونده به برنامه روزنامه ها رو زیر و رو می کنن .. البته همین جمله چند تا نکته ی نهفته داشت . اول اینکه این "سر ظهر" توی جمع بچه های "جامعه" در لغت به معنای ظهری است که رو به عصر گرایش داره و به غروب طعنه می زنه ! نکته ی دوم اینکه "زیر و رو کردن روزنامه " در این جمع حتما به معنای انجام کار مفید نیست ... شما چه ساده اید! پس فکر می کنید صفحه ی فال روزانه ی روزنامه ها برای چی چاپ می شه؟!
در طی این مراحل که گروه دور میز نشستن اتفاقات جالب هم به راهه . مثلا حرف زدن های دسته جمعی اونم در مورد مسایل بی ربط ! یا تعریف کردن خاطرات از دوره های مختلف زندگی بدون در نظر گرفتن محدودیت سن و جور در نیومدن حساب و کتاب سن و سال وقوع اون خاطره! از همه ی اینها مهمتر بخش جذاب "شکنجه ی روحی"ئه ! یعنی چی ؟ یعنی اینکه اگه برای نوشتن و ساختن آیتم (اعم از خوندن آیتم - ادیت آیتم و غیره! ) زمان مناسب نیم ساعت تعیین شده بهتره که سی دی آیتم یا متن نوشته شده در ۴۵ دقیقه به سردبیر تحویل داده بشه ... به هر حال "کلاس کاری" ئه و هزار تا دردسر !!!
همه ی اینا رو داشتین ؟ خب ... مبحث بعدی مبحث شیرین و البته تکراری مفقود شدن سیم ثانیه ایه خودکاره! یعنی اگه حافظه تون یاری کنه و "باغ مظفر" رو به یاد داشته باشید و با شخصیتی به نام "حیف نون" آشنا باشید باید بهتون بگم که مهارت اون شخص در ورژن "کاملا مثبتش" به بچه ها منتقل شده ...یعنی یک هزارم ثانیه برای ناپدید شدن خودکار و انتقالش به یه دست دیگه زمان زیادیه ..زمانی در حد رسیدن لاک پشت از این نقطه به این نقطه ! به گیرنده هاتون دست نزنید اشکال از تخیلتونه!!
بحث حرص و جوش هم بحث همیشگی و جدا نشدنیه . یعنی پیری زودرس برخی از عوامل ناشی از سرزندگی دائم الوقت برخی دیگر از عوامله ! چقدر پیچیده شد !!
ادامه دارد ...
با تشکر از :
واحد ثبت و بررسی لحظه ها در حافظه ـ گروه دوستداران محیط سبز ـ دختر کوچیکه ی خانم فلانی و یاران ثابت و خستگی ناپذیر ٬ خانواده ی دکتر رجبی !
پی نوشت :
اصولا ذره بین وسیله ای است تفریحی - سیاحتی! البته نکته در اینجاست که ذره بین برای دیدن اجسام "ذره" گون کاربرد داره . از هر توضیح اضافه ی دیگری معذورم !
قلمش رو خیلی دوست داشتم بیشتر از خیلیهایی که هستن و پر ادعا پیش می رن . نوشته هاشو دوست داشتم چون فکر می کردم از معدود کسایی بود که هنوز حس لطیف و پاک دوست داشتن رو باور داشت اونم بدون تبصره و ناخالصی!! نوشته هاشو دوست داشتم چون از زندگی می نوشت ...
"یک عاشقانه آرام " رو به اندازه ی "چهل نامه کوتاه به همسرم" دوست دارم ... و مثل باقی داستانها و نوشته هاش ... اما این دو جلد کتاب برام عزیزترن پس ... به خاطر برگ به برگ این کتابها ٬ به خاطر حجم وسیع و دوست داشتنیه دوست داشتن ٬ به خاطر حس زیبای زندگی ... زمزمه می کنم "خدایش بیامرزاد"
"پارازیتیها "
گل سرخ و سفید و ارغوانی / فراموشم نکن تا می توانی
آقای گیل آبادی عزیز و مهربانمان سلام
اگر از احوالات این جانبان خاصه پارازیتی ها "خاسته" باشید به حمد ا... خوبیم و ملالی نداریم جز دوری از شما . راستی "اسمت " خوب است و هنوز از ماجرای "دانش گاه " برای مان می گوید . لیلی هنوز هم هر شب "خاب" قشنگ کردن اتاق شما را می بیند . انوشه در وبلاگ فیروزه ای شما کامنت می گزارد تا بلکه شما تحویلش بگیرید . "همیده" هم اینجاست و آهی از نهادش بلند می شود . امین هم بی تابی می کند . ریحانه هر روز با جملات تکراری از شما برایمان می گوید و علی قربانی خاطرات جنوب محال یادش بره ! "خلاسه" باقی بقایتان ٬ جان مان فدایتان ! اگر لبخند زدید بر "خت " زشتمان ببخشید "هول" شدیم تند تن نوشتیم !
- اونایی که از این کارتها برداشتن حتما از خوندن بقیه نوشته ها حسابی لذت بردن ... پس به خاطر جفت پا پریدن وسط یه دنیا نوشته ی ادبی و رسمی ازتون معذرت می خوایم!! امیدوارم شما هم هیچ وقت سرما نخورید!!
درست مثل امشب ! از لحاظ درجه خستگی و خواب آلودگی در حد تیم ملی مریخم ... از لحاظ بی حوصلگی در حد شموشک ... و از لحاظ سر و صدای ذهنی چیزی در حد یه پنج شنبه بازار اساسی!! اما با همه ی اینها همینطور که "دو قدم مانده به صبح " رو به گوش جان نیوش می کنم
٬ این پست را می نگارم و به یکان یکان خوانندگان جان می اندیشم که این چنین اسیر این "عجایب هفت گانه ی دست به تایپ شونده ی سه سوت محور سرخوش مآب" شده اید !!
راستی کاش الان ساعت ۸ شب بود! نه ؟ (از جوابهای بی ربط شما هم استقبال خواهد شد . به صرف نگاه چپ و اخم مبسوط ! )
اصولا انسانهای فهیم و فخیم و با درایت از "چیزی به نام رادیو" خاطراتی دارند در خور!! بدانگونه که تا پایان عمر از بس از این خاطره ها ردیف می کنن حال همه افراد فامیل و غیر فامیل - فامیل بعد از این - بد می شود!! به جان خودتون!
همین دیروز در مسیر بازگشت به منزل جانمان! شاهد یکی از همین انسانها بودم ... یه بنده خدا که انگار فقط منتظر بود فتیله اش روشن شه ...چون همچین که راننده تاکسی صدای رادیوش رو بالا برد و صدای ملیح گوینده پخش شد شروع کرد .... " من زندگی ام رادیوئه" ... "دقت کردین رادیو جوان چقدر خوبه؟ نه ...جون من دقت کردین ؟ " ... " همین خانم ص یا مثلا خانم ر خیلی خوب حرف می زنن ..حرفهاشون حرف حسابه .. چطوری سر برنامه وقت دارن تمرکز کنن و در مورد همه چیز حرف بزنن ؟ " .... باقی سوالها و نظراتش محفوظه!!
خلاصه وقتی به پایان راه رسیدیم همه ی مسافرا نفس بلندی کشیدن و پریدن از ماشین بیرون !! اینجوری شد که توی دلم گفتم " کاش تبلیغ رادیو رو یک جا و به این شدت خرج نمی کردی حاج آقا "!
امروز صداهای توی ذهنم مدام حول این جمله می چرخید "خدا از رگ گردن هم به ما نزدیکتره" ... نمی گم نتیجه اش چی بود ...تا شما نتیجه ی دلخواه خودتون رو بگیرین!
پارازیت این ۱۰ روز از نمایشگاه پخش می شد ... روزهای اول از شدت گرما کلیه بچه های گروه حس "خود سونا بینی" داشتن و روزهای آخر حس "خود مسافر قطب بینی" ! عجب جمله ای شد!!
کاری به سختی کار و فضای خاص حاکم به برنامه های زنده و مستقیم ندارم ... من یکی که به شدت از چنین فضاهایی لذت می برم! دلیلش هم واضح و مبرهن و آشکار است ... اولا که توی اون مدت یه حس تیمی عجیب و دوست داشتنی همه عوامل رو فرا می گیره که ما توی خودمون و دور هم بهش می گیم "جوگیری"! دوما این که اینقدر کیف - به کسر کاف!! - داره سوار بر یه ماشین شاسی بلند مخصوص بشی و مثل آدم حسابی ها بفرستنت سر برنامه٬ مخصوصا که کسی مثل امین نبی اللهی در تمام مسیر به ماشینهای بغلی زل بزنه تا بلکه کسی از سرنشینهای اون ماشینها به خاطر بیارن که این آقا رو توی "صبح به خیر ایران "دیدن!!!
و سوما بخش دیدار یار ه!!! خب معلومه دیگه ...منظورم شما بود! با شمام ...پشت سرت رو نگاه نکن! اینو جدی گفتم ... بازخورد اجرای برنامه زنده اونم یه برنامه رادیویی خیلی نکته ها رو به بچه های گروه می ده ! چقدر بحث کارشناسی شد !!
البته از بخش شیرین "تنخواه" یا همون قاقالی لی دوست داشتنی برنامه نمی شه گذشت ... هرچند که این دفعه فقط رانی پرتقال بود و اندکی های بای!!
خاطراتش هم برای خودم ! شما خاطره ای ندارین ؟