تبليغاتX
نوشتم نوشتی نوشت







نوشتم نوشتی نوشت

می نویسم ... اما تو بخوان "رادیو جوان "

تصور کن اگه حتی ...

می گی چرا اینقدر سخت ؟ می گم آسونش شدنی نیست! می گی چرا تلخ ؟ می گم  شیرینشو گم می کنم . ببین ٬ بذار باهات صادق باشم .من پاییز رو دوست دارم اما دیدن یه بچه ی سر تا پا خیس ٬ گوشه ی چهار راه با دسته های گل  دیوونه ام می کنه . زندگی رو دوست دارم اما خستگی نگاه کسی که توی زباله ها دنبال دلیل زندگیشه زندگیمو تلخ می کنه . دوست داشتن رو به خاطر خودش دوست دارم ٬ اما بی رحمی آدما و زود گذشتنهاشون و ساده انگاشتنهاشون دلمو سخت می کنه حتی تلفن همراه رو دوست دارم اما از دیدن پیغام بعضی از آدمای تو خالی اما پر ادعا بدجوری سخت و تلخ می شم .

گفتیم هم نوع - هم وطن - هم کار - هم سر - هم راه - ... اما توی بطن ماجرا این شد ٬ من - زندگیم - کارم - دغدغه هام - راهم ...

تلخ یا سخت بودن مهم نیست ٬ مهم اینه که انصاف داشته باشیم !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 1:11 توسط انوشه |

عشق سالهای ...

پارک خلوت بود . نیمکت ها سرد و خیس از بارون پاییزی . رقص برگ های رنگی و نگاه آروم باغبون و جاروی خسته ای که سکوت رو خط خطی می کرد . قدمهاشون کند و آهسته و سنگین بود . نگاه زن به درختها بود ٬ گاهی به برگهای زرد و نارنجی و گاهی به چشم های مرد . مرد ساکت بود ٬ نگاهش خیره به سنگفرش خیس پارک . چشم زن به نیمکت افتاد و خندید که "بالاخره رسیدیم " مرد نگاهی به زن انداخت و امتداد نگاهش رسید به دختر و پسری که روی چمن های سرد و خیس پارک راه می رفتن . زن با هیجان آستین پالتو رو گرفت و کشید " یادت می یاد ؟ درست همینجا بود " . نگاه زن به موی سفید مرد بود و نگاه مرد به چروک زیر چشم های زن . صدای ضربه های عصا که قطع شد ٬ زن نشست و دست مرد رو گرفت تا بشینه . "یادت هست بهم چی گفتی؟ چهل سال پیش ...چقدر ساده بودیم ...چقدر عاشق بودیم ..."مرد پرید میون جمله های زن " هنوزم هستیم . "

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:56 توسط انوشه |

این داستان - سه نفر در چهل دف

قسمت اول -

 درست شبیه معجزه بود ! همینکه یهو ٬ ناغافل و البته با مهربونی بلیط کنسرت برسه بهت ٬ خودش یعنی معجزه دیگه ! باقیش مهم نیست !

پنج شنبه اول ذی الحجه ٬ کنسرت گروه " چهل دف"  .

 اونقدر حال خوب نصیبمون شد که توصیف نشدنیه . از ضربه های دف و جادوی سنتور و ناز تار و سوز نی ... تا جمله ساختنهای نمایشی محمد سلیمی و صدای رسول نجفیان و صمیمیت لهجه ی کردی بهروز توکلی . مدتها بود دلم هوای شنیدن موسیقی خوب داشت و دیشب قسمت شد .

توی پرانتز اینم بگم که وسط اینهمه حس و حال خوب و لحظه های دیدنی ٬ پارازیتهای من و مریم بابایی و فرزانه ناظری هم عالمی داشت . از پیراشکی خامه ای و "سلام فرانچسکو "گفتن مریم بابایی( در استقبال از رسول نجفیان ) و بهانه گرفتن برای پفک توی زمان تنفس ... تا رکورد نکردن موبایل فرزانه و "صدای بال فرشته " گفتنهای راوی کنسرت ( م. سلیمی ) و تپانچه یا کمانچه بودن ٬ مسئله این است و ... دف زدن های بعضی ها و ... استفاده از قانون جاذبه ی بعضی های دیگه ! به اینها اینم اضافه کنید که  وقتی مریم بابایی تعداد دف ها رو شمرد ۲۱ بود و من که شمردم شد ۲۲ تا ... فرزانه که شمرد ٬ شد ۲۳ تا ! یحتمل با توجه به تعداد حضار در سالن تعداد دف ها به طور تصاعدی افزایش پیدا می کنه !  و ... اینکه یکی از دف نوازان اسمش "انوشه " بود و ... چه کف مرتبی زدیم برای هنرنمایی اش ! بعله !

این بخشی از خاطره ی خوب دیشب ما سه نفر بود ! جای دوستان خالی !

 

قسمت دوم -

تجربه ثابت کرده هر بار من و ناظری - که چند وقتیه حجم اسمش توی مطالب وبلاگم بالا رفته - قرار باشه جایی بریم ٬ یحتمل اتفاقای بامزه ای هم رخ میده !

مقصدمون فرهنگسرای بهمن بود . ساعت ۷ شب . شبیه دو عدد جهانگرد - تهرانگرد ! - راهی شدیم ! حالا بماند که کلا پرت بودیم و راننده تاکسی ما رو جایی پیاده کرد که نمی دونستیم تهران کدوم طرفمونه ! بماند که قرار بود به راحتی از میدون راه آهن بریم میدون بهمن اما به سختی رفتیم ! بماند که وسط یه بزرگراه شلوغ که سرعت ماشینهای در حال عبورش حداقل ۱۲۰ تا بود ما دویدیم و دویدیم و ...دویدیم و  به گاردریل رسیدیم! بماند که کلا جهت های جغرافیایی رو بی خیال شدیم و از شمال به جنوب و از غرب به شرق رفیتم و چرخیدیم تا رسیدیم به فرهنگسرای بهمن ! بماند که ورودی سرویس بهداشتی رو با ورودی سالن اشتباه گرفتیم و توی صف موندیم! ... اینها نگفته بماند بهتر است انگار !  فقط اینو بگم که از دست گروه "چهل دف" کمی دلگیر شدیم که چرا با اینهمه تلاشی که ما - من و ناظری - برای رسیدن به کنسرتشون از خودمون نشون دادیم موقع "فراوان سپاس و سپاس فراوان" گفتنهای محمد سلیمی از ما یادی نکردن !؟ خداییش کدوم یکی از حضار با خلوص نیت و انگیزه ی مثال زدنی ما راهی کنسرت شده بودن!؟ خداییش!؟

پ .ن : موسیقی سنتی یه چیز دیگه است !

 پ .ن ۲ :   ۳۰  آبان تولد یگانه زهرا شریفی دوست داشتنی و مهربون مبارک ! دلت همیشه شاد و زندگیت همیشه آروم ...

 

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 23:51 توسط انوشه |

روز مبادا

 

به فرزانه ناظری قول داده بودم این مطلب رو یه روزی با هم ثبت کنیم ٬ اما به قول مرحوم قیصر امین پور  ٬ برای من امروز "همان روز مباداست".

 خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه...!!!نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد...!

                           نجمه زارع

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 23:39 توسط انوشه |

یه روز با طعم خاطره ها

دلم می خواد بارون بیاد اما هوا درست مثل بهار صافه . بی خیال الدوله صداش بلنده و منم بی حوصله .به خاطره هاش گوش می دیم و نمی دیم ... لبخند می زنم و فکر می کنم کاش منم خاطره هام این رنگی بود . ضیابری رد می شه ٬ می خندم و فکر می کنم که امروز روز خاطره هاست . هنوز هاج و واج و شلخته است . "استاد ٬ استاد" کردنهای در به در دلمو می لرزونه . یاد دانشکده افتادم و عصر های دلگیر کلاس مخابرات . کات . صفحه گوشی رو میزون می کنم و همه لبخند می زنن . ایوون و آل پاچینو یه طرف و چشمهایش و رومئو  یه طرف دیگه .  می خندم به یاد خاطره هام ... کات . داریم قدم می زنیم و من آروم با خودم زمزمه می کنم  " مرا که با تو شادم پریشان نکن ..." بی حوصله ام ... دلتنگ و دلگیر و خسته . جمله هام کوتاهه درست مثل نگاهم . ایوون می فهمه ٬ درست مثل همیشه . می رسیم به آبمیوه صدرا و چهره گرانیت و فامیلش با جزئیات عجیب و غریبی یادم می یاد . چشمهایش می پرسه چند سال پیش بود ؟ می خندم که "چند" سال پیش ! باید بعضی لحظه ها رو ثبت کرد . کات . دلم می خواد راه برم . بی هدف - بی مقصد ... بی حوصله ام و دلم بارون می خواد ٬ بی چتر . بی حرف . بی قصه . بی خاطره . دلتنگم ... برای شاهرگ-برای بیلبورد - برای ساعت شنی - حتی برای خودم  ... برای بارون و سکوت و دل خوش ! یه نفر توی ذهنم جوابمو می ده که "دل خوش سیری چند ؟! "

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:59 توسط انوشه |

فال ازدواج با طلا

مهرماه ۱۳۸۸ !

خوش صدا نشسته وسط و بقیه هم دورش . بیسیم چی مدام تیکه می اندازه ٬ ممول بی صدا می خنده و باقی به خنده هاش پر وبال می دن .قراره  یه زنجیر طلا و یه لیوان ٬  سن ازدواج آدما رو برملا کنه ! از اختراعات خوش صداست ...همه ما از همون دوران دانشجویی می دونستیم که اگه شیشه ترشی رو از دسترس خوش صدا دور کنیم آخرش یه چیزی می شه و ... شد ! حالا اینکه چه ربطی داره نه خودش می دونه ٬ نه نیوتن و نه حتی اباذری از همه جا بیخبر ! هر ضربه ٬ یعنی یه سال!مثل کلاس اکابر توضیح می ده برامون که کار ٬ کار قانون جاذبه است ! جل الخالق !   اولین نفر غریب آشناست . به پهنای صورت  می خنده و بچه ها واسش کری می خونن! تا حالا بالاترین عدد بیست و ... بود( عمرا بگم ! )  . شماره های آخر رو با رنگ و روی پریده می شمره و خنده ی ممول و بیسیم چی و ... ما یک صدا که "عروسیش چی بپوشیم؟! " ... نوبت می رسه به من .  گردنبد طلا توی دست خوش صدا و لیوان شیشه ای کف دست چپم . می شمرن ٬ از یک تا می رسه به بیست و (...) خنده ها که اوج می گیره همه ریسه رفتن جز من و خوش صدا .... باهاشون می شمرم و به حل معضل ازدواج جوانان فکر می کنم ! یادم باشه به خوش صدا بگم این روش نوینش رو به سازمان ملی جوانان بفروشه !  اونم با رقم بالا !!

پ . ن : اگه منتظرین بگم برای من زنجیر روی چه عددی ثابت میشه ٬ آدرس رو اشتباه اومدین چون یه کوچه زود پیچیدین !  آره ... !

پ .ن ۲  : کلیه افراد نامبرده حقیقی بوده و خودشان خواننده ی این سطور خواهند شد به زودی !  جهت حفظ شئونات اسلامی از اسامی مستعار استفاده شد . صندوق انتقاداتم نداریم!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:10 توسط انوشه |

خاطرات پاییزی

نشستم توی اتوبوس شلوغ و سرمو چسبوندم به شیشه تا یه کم خنک شم! بارون اونقدر شدیده که یاد خونه افتادم با بارون های شدید و هوای تاریک و ... رادیو پیام ترانه هاش بارونیه . حرفای گوینده اش بارونیه ... حس و حال برنامه هاشم ایضا ... راننده صدای رادیو رو زیاد می کنه ٬ منم چشم رو هم می ذارم و می رم به روزهای دور ... از گرانیت و بی خیال الدوله و کهیر و بوشوک می یان توی ذهنم و من هی لبخند میزنم و هی چشم باز می کنم و هی بارون شدید تر می شه ... افتخاری از بارون می خونه و از خاطره های بارونی ... صدای گوینده از یاد و بارون و عشق زیر بارون می گه . یاد بیلبورد می افتم و  ساعت شنی و شاهرگ . کاش بارون می دونست چقدر واسه آدما عزیزه ... خیابون قفل شده ٬ ماشینها پشت سر هم وایستادن و من دلواپسم که دیر شده . باید تصمیم بگیرم که بشینم یا پیاده شم ... تحلیلم چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه . پیاده می شم و گوشی رو توی گوشم میزون می کنم و باز ترانه های بارونی و باز گوینده و جمله های بارونیش ... پیاده برم زودتر می رسم . مردم خسته و بی حوصله گوشه خیابون منتظرن تا راه باز بشه ٬ صدای گوینده توی گوشم می پیچه که " با همه مردم شهر ٬ زیر باران باید رفت ! " ... یکساعت بعد ٬ من و کفشهای خیس و چتر شکسته و ...

و بعد از دو روز ٬ تب - سرفه - گلودرد - و ... باز باران با ترانه !

 

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:15 توسط انوشه |

این روزهای بارونی

- وقتی بارون می یاد تازه یادت می افته که زنده ای ... که تو هم مثل این زمین تشنه ای . فقط اونقدر مغروری که یادت می ره طلب بارون کنی ...

-- دوست داشتن یه حس خوبه . حتی اگه تو شلوغی روزها و لحظه هات مثل یه رعد وبرق کوتاه بیاد و بره ... همینکه تو رو آروم کنه کافیه ... همینکه بدونی بعضی لحظه هات شبیه هیچ لحظه ای نیستن ٬ خودش یه دنیاست . پس لطفا اینقدر دلواپس امنیت دژ محکم قلبت نباش ... پشت درهای قلعه ی دلت ٬همیشه هم یه دشمن کمین نکرده ! باور کن ...

--- مترسک به گندم گفت :  گواه باش که مرا برای ترساندن آفریده اند ٬ ولی من تشنه ی عشق آن پرنده ای هستم که تمام سهمش از من گرسنگی است ...

---- حرص نخور - آروم باش - می گذره - ... این جمله ها یعنی اینکه "کسی هست که دل نگران تو باشه .. " پس حرص نخور !

-----دیگه فهمیدم که "بی خیالی" یعنی چی ! پس بذار باور کنم که اونی که بی قرار بود من بودم و اونی که "بی خیال" موند تو بودی! ... تموم کن . بذار خاطره ها فقط یه خاطره بمونن و بس !

-------- تمام !

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:45 توسط انوشه |

امان از تجربه

تجربه ثابت کرده هر زمانی حرف برای گفتن و نوشتن زیاد باشه ٬ بنا به قانون مورفی کامپیوترت منهدم می شه ! تجربه ثابت کرده تا دلت می خواد بنویسی که " آی عشق ... صدای تو خوب است " ( مثلا !! ) کامپیوترت تعطیل می کنه . می ره شمال !  تجربه ثابت کرده اگه بخوای یواشکی و تند تند از کامپیوتر پخش چند خط بنویسی حتما یه نفر از راه می رسه و با کامپیوتر یه کار اساسی و حیاتی داره !  حتی همین تجربه ثابت کرده - خودش به تنهایی البته ! ـ که همیشه پاییز یه اتفاق خوبه ... حتی اگه منتظرش نباشی . تجربه ی عزیز دل ثابت کرده که هر وقت دلت از بعضی ها گرفته و به بی معرفتیشون ایمان آوردی یه نفر از راه می رسه و بهت می گه " بخند بابا ٬ دنیا همین دو روزه ! " . تجربه ثابت کرده وقتی فاطمه صداقتی مهربون باشه حتما کنجکاوم می شه که پستت رو بخونه ٬ حتی یواشکی !  البته باید عرض کنم که تجربه چیزهای دیگه ای رو هم ثابت کرده ٬ مثل چی ؟ مثل اینکه از نظر خانم ش. م . ف  "جوونا باید برن زیر بارون و عاشق بشن " ... یا ... یا اینکه  تجربه ثابت کرده چه خوبه که تهیه کننده ی برنامه اصولا همه چیز رو تهیه کنه حتی روحیه ی عوامل رو ! همون تجربه یه چیزی رو ثابت کرده که خودشم نمی دونه چه جوری! اونم اینه که رضا بحرالعلوم اصولا مترادف کلمه ی "سوپرایزه" حتی اگه در اصل یه بابا برقی محترم باشه !

و در انتها همون تجربه ی ناقلا ثابت کرده که محمد رضا ستوده به شدت مشتاق دونستن "دانستنی "هاست ! مخصوصا اگه با ۲۱۷۵ تومان پول قرار باشه ۲۲۵۰ تومان خرید کنه و بهش استرس هم وارد نشه !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:32 توسط انوشه |

رویا و حقیقت

سه - دو - یک - حرکت !

راستش می دونم داشتنت مثل رویاست . تو به این خوبی ٬ حیف نیست وقتت رو صرف من کنی ؟ دلم می خواد فردا رو با تو بسازم ٬ حتی توی رویا . می شه یه لطفی کنی و یه کم به حرفام فکر کنی ... فقط همینو ازت می خوام . فقط بهش فکر کن ... / کات !

سه - دو یک - حرکت !

خیلی وقت بود منتظرت بودم . می دونستم یه روز می رسی اما ... غافلگیرم کردی  . اولش با نگاهت ٬ بعد با لبخندت ... و حالا با این مهربونیت ... می خوام یه اعترافی بکنم ...اگه خودت بخوای ٬ هیچ کسی جاتو نمی گیره ٬ می خوام بدونی که برام مهمی / کات !!

سه - دو  - یک - حرکت !

حالا من اون موقع یه چیزی گفتم ٬ تو جرا باورت شد ؟ ببین ٬ زندگی که شوخی نیست . منظور من این نبود که متعهد بشیم ٬ همین که هستی برام مهمه . برو دنبال فرصتهات ... من خوشبختی تو رو می خوام ٬ خودت که می دونی! / کات !!!

سه- دو - یک - حرکت !

تو خودت گفتی! من رو حرفات حساب کرده بودم . بهت که گفته بودم اگه خودت بخوای ٬ هیچ کس جاتو نمی گیره . نمی تونه که بگیره . برای من فقط تو مهمی ... / کات !!!!

س- دو - یک - حرکت !

ای بابا ... خسته ام کردی! اینقدر احساساتی نباش!  می دونم چقدر برات مهمم ٬ اما بذار آزاد باشم . من از اولشم نگفتم که هستم یا نیستم . یادت نیست ؟ گفتم ٬ داشتنت برام مثل یه رویاست . پس بذار رویا بمونه / کات !!!!!

 

پ .ن : میان نگاه "مریخ" تا "ونوس" ٬ تفاوت از زمین تا آسمان است !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 12:21 توسط انوشه |

ضرباهنگ این روزها

- باید بری تا باورت بشه چی می گم ٬ زیباست ...خیلی زیبا . بیپ !

- فکر نکن حواسم بهت نیست ٬ اینقدر خودتو ناراحت نکن . بیپ !

- بی معرفتی هم حدی داره ... بیپ !

-خسته نشدی از اینهمه اتفاق؟ کم نیاوردی؟ . بیپ !

- بیدار می شم٬ تو هستی ... راه می رم ٬ هستی ... همه جا کنارمی . بیپ !

- دلم می خواد فریاد بزنم که "آخه تا کی می خواین بازی کنید!؟ " . بیپ!

- می دونی با آدم بی محبت باید چه کار کرد ؟ . بیپ!

- بیا نذر کنیم براش... بیپ !

- صاف تو چشام نگاه می کنه و می گه هر روز هفته اش باید برای من باشه . بیپ !

- آخ که چقدر دلم می خواد حرفامو بزنم . بیپ !

- یک هفته است برگشتم و عجیب دلم تنگ شده... بیپ ! 

- قول می دم اونجوری بشم که دوست داری . بیپ !

- دست و دلم به کار نمی ره ٬ دلخورم می فهمی؟ بیپ !

- چشمم افتاد به جزوه "الکترونیک ۳ " ٬ چقدر زود گذشت .بیپ!

-دلم برای پیاده روی ٬ پاییز ٬ برگهای زیر پامون ٬ حرف زدن و رفتن و رفتن و رفتن ...تنگ می شه . بیپ !

- پیتزا پپرونی رو دوست دارم ٬ اما این روزها ... بیپ !

- قرار آدمها مقدسه ٬ نکنه بی حرمتی کنی بهش. بیپ !

- هوای دلشو داشته باش ٬ هنوز دنیاش قشنگ و دوست داشتنیه .بیپ !

- از حجم اینهمه دروغ و ریاکاری و بی انصافی خسته ام ...خیلی خسته . بیپ !

- باید آدرس سایت رو زیر نویس کنیم ٬ برد تبلیغاتیش عالیه . بیپ !

- حس می کنم زیادی ام . بییییپ !

- در تاریک ترین لحظه ها هم روزنه ای هست ... بیپ !

- خوابت رو می بینه ٬ همین خودش یه دنیاست ... بیپ !

- مهربان و صبور و آرام بمان . بیپ !

- حسودی نمی کنم ٬ این راهیه که برام نوشتن . بیپ !

- نوشتم نوشتی نوشت ٬ یعنی آخرش چی می شه ؟ بیپ !

----- بیپ . ... بیپ . . ... بیپ . . .  ... بیپ . . . . ...

 

پ.ن : یه روز همه چیز تموم می شه . بیپ !

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:15 توسط انوشه |

شطرنج

- کنار پنجره ایستاده بود و به راه رفتن کلاغ روی برگهای خشک پیاده رو نگاه می کرد . موسیقی با صدای ضعیفی از اتاق کناری شنیده می شد . دست کشید روی خاک پنجره و نوشت " یادم تو را فراموش"

-- انگشتش رو روی حروف برجسته ی جلد حرکت داد . یادش افتاد روز تولدش منتظر هر هدیه ای بود جز یه کتاب ... ورق زد و به دست خط صفحه ی اول خیره شد . انتخابش چی بود !؟ تمام این سالها  از جلوی چشماش رد شدن ٬ ذهنش رو نگه داشت و با دست به شقیقه هاش ضربه زد  . زیر لب گفت " از دست این سردرد قدیمی ..."

--- برای هزارمین بار جمله هاشونو می شنید . میدونست راهش اشتباه بوده ٬ اما باز دلش راضی نمی شد . جمله ی بعدی کوبید توی سرش که "پاشون برسه به زمین ٬ همه چیز یادشون می ره ... " دلش لرزید برای آرزوهاش٬ برای سادگیش ٬ برای دوست داشتنش ... زل زد به صفحه ی ساعت مچی اش و توی دلش تکرار کرد " یادت مرا فراموش ..."

---- دیگه تعداد روز و ماه از دستش در رفته بود ... دلتنگی هاش اونقدر طولانی شده بودن که دیگه به بودنشون عادت کرده بود . دلش می خواست دوباره قدم اول باشه ٬ اما راهش رو هموار نمی دید . یقه ی پیراهن رو روی گردنش مرتب کرد و فکر کرد "چه قدر راحت خرابش کردم..." با بدخلقی دگمه هاشو بست . دیگه خسته شده بود از این تنهایی ...

** " توی شطرنج همیشه اونی که می گه کیش نمی بره ٬ مهم اون   کسیه که  می گه "مات" !

پ. ن : دنیامون متفاوته اما خودمون نگاهمونو از هم دور می کنیم . احساسمون راهشو درست انتخاب می کنه اما جهت یاب ذهنمون همه چیز رو می ریزه به هم ... چرا زندگی رو نمیشه زندگی کرد !؟ ... نه ! بهتره بپرسم ٬ چرا نمی ذاریم زندگی رو زندگی کنیم !؟  ... نه ؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 20:59 توسط انوشه |